| لبانت هميشه آهنگ عشق سر مي دادولي امروز نغمه ي
جدائي قلبت را نگو كه خانه ي عشق بود مهربان بود 
پر از مهروصفاولي امروز تكه سنگي بيش نيست دستانت
كه در سردترين لحظاتم تنها اميد دهنده و گرمابخش
وجودم بود امروز در سرد ترين لحظاتم يادم نمي كند
چه رسد.....نه ديگر امروز نه ترانه اي مي خواهم نه
شاخه گلي براي دلخوشيم آخه عشق كه تو اين زمونه
معنايي نداره نه ديگه نمي خواهم از من كدن التماس يا
كه توصيف كنندمرا همچون گل ياس.....
نه ديگر عاشق شدن كار بيهوده اي است نه ديگر عاشق
نمي شوم ساده ام ديوانه نمي شوم ديوانه شدم ليلي نمي شوم
ليلي شوم مجنون نمي خواهم . ولي نميدانم چرا نمي شود عاشق
نشد. به هر حال نوشتم و در پايان مي نويم اي كه خواندي
حرفهاي دلم را من هنوز عاشقتــــــــــــــم.........
هنوز عاشقتـــــم... . |